آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

آدرین

آلبوم عکس فندق مامان 2

  اولين باري كه آدرين جون چمن هاي پارك رو لمس كرد   ملوان آدرين سوار بر اسبي كه عمو شاهين عزيزش قبل از رفتنش به سفر براي تولدش هديه گرفته   آخه مگه توي طاقچه نشستن گريه داري مامي؟!!!    قربون پسر با كلاسم بشم من    آدرين و روشاي عزيز در حال زورگيري براي گرفتن اسباب بازي ها   نفس مامان براي اولين بار صندل پاش كرده و كلي راه رفته   عسلي به جاي اينكه  با مكعباش برج بسازه فقط هي مي زنش به هم يا مي زارشون توي دهن (البته دروغ نگم دو تايي رو روي هم مي ذاره هاااااا)   اينم آدرين در حال باي باي كردن با مامي وقتي با بابايي مي ره...
21 آبان 1392

بدون عنوان

سلام دوستان عزيز بالاخره عكس هاي آدرين رو گذاشتم توي وب   البته به غير از اين آلبوم ها چندتا عكس هم در پست هاي قبلي اضافه كردمااااااا . مي بوسم همتون رو ...
20 آبان 1392

یه روز غم انگیز

سلام پسرک مامان امروز که دارم برات می نویسم دلم یه عالمه غصه داره می دونی برای چی ؟ چون دو روز پیش برای عشق مامان یه اتفاق بد افتاد خونه مامانی مثل همیشه مشغول شیطنت و بازی بودی که یه دفعه رفتی سی دی رو که  افتاده بوده پشت میز کامپیوتر بیاری و سرت رو کردی اون پشت نمی دونم یه دفعه چی شده که سرت کشیده به تیزی میز و یه خراش بزرگ برداشته، سریع از اونجا اومدی بیرون و چشاتو مالیدی و مامانی دیده زیر اون چشمای قشنگت قرمز شده و یه ذره خونی شده ولی خودت بازم مشغول بازی هستی خلاصه نفسم نمی دونی که چه حالی شدم وقتی شما رو دیدم سریع با خاله جون بردمت دکتر نزدیک خونه و آقای دکتر گفت که زخمت حتما باید بخیه بشه و دو تا جراح اون نزدیکی به م...
18 آبان 1392

غذا خور شدن جوجو

آدرينم، عزيز دل مامان، چون شما خيلي كوچولو بودي و وزن نگرفته بودي و مثل هميشه ما نگرانت بوديم آقاي دكتر مهربون از 4 ماهگي برات غذاي كمكي رو شروع كرد و من بعد از اتمام چهارماهگي شما غذاي كمكي را با لعاب برنج شروع كردم. اولين باري كه لعاب برنج خوردي يك بعدازظهر پاييزي بود. خيلي با اشتها خوردي و دوستش داشتي منم كلي ذوق زده شده بودم كه پسر گلم داره غذاخور مي‌شه از اون روز به بعد يواش يواش فرني و سرلاك برنج رو هم شروع كردم و بعد از پايان شش ماهگي هم سوپ سبزيجات رو برات درست كردم و شما هم هزارماشااله خوب مي خوردي. اون روزاي اول كه دكتر اجازه دادن ميوه بخوري بابايي سيب رو برات به صورت پوره در مي آورد و شما نوش جان مي كردين و ما ذوق مي كرد...
18 آبان 1392

روز تولد آدرينم

هوررررررررا  امروز 92/6/6 روز تولد پسر گلمه و داره يك ساله ميشه الهي كه من قررررررررربونت بشم فينگيل مامان توووووولدت مباررررررررك آدرين من توي اين يك سال گذشته رفته رفته بزرگ شدي و عشق و توي دل مامان و بابا گذاشتي اينم يه سري عكس از تولدت مامان جوني ببخشيد كه نتونستيم يه عكس تكي ازت بگيريم چون شما عشق مامان اصلاً از بغل بابايي پايين نيومدي كه بتونيم عكس بگيريم .             آدرين در حال فوت كردن شمع تولدش   آدرين در حال لذت بردن از هدايا     بالاخره تونستیم با بدبختی دو ثانیه کلاه روی سرت بزاریم فینگیلیییییییی   ...
18 آبان 1392

واکسن زدن آدرین

 سلام بر عشق مامان امروز مي خوام از اولين باري كه واكسن زدي برات بگم ششم آبان 91 بود كه مي خواستم واكسن دو ماهگيت رو بزنم من و بابايي از شب قبلش خيلي خيلي استرس داشتيم بابايي بايد مي رفت سر كار و من و ماماني بايد تنها مي رفتيم درمانگاه ماماني ساعت 10 صبح اومد خونمون و آژانس گرفتيم و شما رو به درمانگاه برديم خانم پرستار ما رو صدا كرد و من شما رو به اتاق اون بردم تا واكسنت بزنه خيلي لحظه سختي بود اشك توي چشمام جمع شده بود آخه اولين باري بود كه به پاهاي كوچيكت سوزن مي زدن  خلاصه با كلي غم توي دلم پاهاي كوچيكت رو محكم گرفتم تا خانم پرستار واكسنت رو بزنه الهي بميررررررررررم برات مامان جون خيلي گريه كردي ولي زود آروم شدي آخه از ن...
18 آبان 1392

راه افتادن فينگيلي

سلام عزيز دل ماماني ببخشيد كه دير به دير برات مي نويسم چند روزيه كه خيلي حوصله ندارم و غمگينم ولي وقتي فكر مي كنم كه تو هستي ديگه هيچي برام مهم نيست و  مي خوام كه از با تو بودن لذت ببرم. عشق مامی حدود دو هفته پيش به سلامتي واكسن يك سالگيت رو هم زديم و خداروشكر به خير و خوشي گذشت و مثل دوره هاي قبل هم خودت اذيت نشدي و هم ما استرسي نداشتيم. تازه از يكي دو هفته پيش شروع كردي به قدم برداشتن ولي از ديروز ديگه داري خودت راه ميري عسلي مامان هورررررا اينقدر خوشحاليم و ذوق زده كه نمي تونم برات توصيف كنم ، يه بند دوست داري راه بري و هيچ كسي جلودارت نيست عشقول مامان ولي از اونجايي كه خيلي مي ترسيم برات اتفاقي نيافته در حال راه رفتن ...
18 آبان 1392

ملاقات با مرغابی ها

سلام عسل مامان امروز صبح از اون روزهای باورنکردنی بود که عشقول مامان تا ساعت 11 با باباجونش خوابید و مامی تونست یه مقدار از کارهای عقب افتادش رو (از جمله اتو کردن لباسهایی که در صف انتظار اتو کردن بودن ) انجام بده. وقتی از خواب بلند شدی یه کوچولو صبحانه خوردی (البته به زور مامی) و بعد با بابایی رفتیم نی نی سالن برات خرید کنیم ولی اون چیزی رو که می خواستم برات نداشت و به سه جفت جوراب بسنده کریدم و اومدیم بیرون. بعدش بابایی گفت بریم توی پارک ساعی جوجه طلایی یه کم قدم بزنه خلاصه رفتیم توی پارک و شما با کلی ذوق و شوق تاتی تاتی کردی و دلی از عزا درآوردی البته مامی و بابا هنوز هم بعد از اون اتفاق که برای شما افتاده کلی استرس دارن و دلشون می خو...
17 آبان 1392

روزهاي اول

عزیز دل مامان می دونی که بعد از ١١ ماه تازه تونستم به کمک خاله جونی برات این وبلاگ رو بسازم و یواش یواش اون خاطراتی که جالبه و البته یادم میاد رو می خوام برات بنویسم تا وقتی که بزرگ شدی و یک مرد کامل شدی بخونی و لذت ببری قربونت برم. روزهای اول به دنیا اومدنت علاوه بر زیبایی ها و قشنگی های خاصی که داشت برای مامان و بابا روزهای سختی هم بود چون شما قشنگ شیر نمی خوردی و گرسنه بودی و مامانی هم سرسختانه معتقد بود که شما باید شیر مادر بخوری  حیف که تلاش های مامانی به ثمر ننشست و بعد از اینکه سه ماه کامل شیر مامان رو خوردی چون خیلی خیلی باهوش بودی دیگه شیر مامانی رو قبول نکردی و به همون شیر خشک ببلاك AR كه اون روزا هم به سختي پيدا مي شد قان...
16 آبان 1392

شیطنت های جوجو

سلام گل مامانی امروز می خوام گوشه ای از شیطنت های جنابعالی رو برات به نمایش بزارم تا وقتی بزرگ شدی و خودت وبلاگتو دیدی کلی بخندی جوجوی من بازی بازی با چاه آشپزخونه هم بازی؟؟؟؟؟؟      آدرین در حال مزه کردن گل سرهای مامی   به به چقدر این چرخ های ماشین خوشمزس :)   وقتی آدرین خودش ماست می خوره   وقتی می گیم آدرین چشمات کو؟؟؟   عشق مامی در حال تماشا کردن فیلم سینمایی در ماشین لباسشویی  چه چایی تلخی داری مامان جون  ژله با پاکت هم واقعاً مزه خوبی داره ها   مونا خانم :)))))) ...
15 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد